سیدمسعود رضوی
شعر فارسی در عین سادگی و سهولتی که هنگام خوانش شاهکارهای بزرگ احساس میکنیم، بسیار پیچیده و درهم تنیده است. شبکه عظیمی از تداعی معانی و پیوندهای واژگانی، مفهومی، معنوی، تاریخی، ادبی، عاطفی و خیالانگیز، دانسته و ندانسته، خواننده را متأثر میکند. گاهی یک بیت شعر، چنان ساده به نظر میرسد که توضیح زیباشناسانه ای جز وزن و قافیه و حداقلی از صنایع بدیعی نمیتوان در آن یافت. اما با سبکشناسی و تحلیل انتقادی، احتمالاً میتوان بر این گمانه چیزی افزود و اجزای فراوانی را در نظر گرفت که هر یک به مثابه عنصری اساسی برای اعتلای زیباشناسیک و ارتقای شعر به بالاترین سطح شاهکارهای ادب پارسی مؤثر بوده است. در این نوشته، به یک بیت از مشهوراتِ سروده های مولانا در مثنوی می پردازم:
آب کم جو، تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
سالها پیش یکی از استادان برجسته ادبیات فارسی در دانشگاه، پرسشهایی درباره نشانه ها و دلایل زیبایی در شعر پرسید و بیتهای خاصی را از شاهنامه و خمسه نظامی و مثنوی ملای روم و بوستان سعدی برگزید که زبانزد مردم و از امثال سایره در زبان محسوب می شد و مردم تنها برای اندرز و تاکید استفاده نمی کردند. از آن برای ابراز سطح خاصی از سخن و ادبیت بهره می برند. به ندرت برای اظهار فضل و گاهی برای به رخ کشیدن دانش و دانسته ها استفاده کرده اند. همچنین برای آرایش سخن و ترصیع کلام بهره می برند. چه دلایلی این شعرهای تکراری را به سخن زیبا و فراتر از گفت و گفتارِ متعارف اعتلا می بخشد؟ چگونه می شود این مسئله را توضیح داد؟
برای پاسخ به این پرسش که مثلا این مصرع نظامی که از امثال بسیار پرکاربرد در زبان محاوره و نوشتن است: «کلوخ انداز را پاداش سنگ است»، سوای وزن مناسب، تناسب آشکاری میان کلوخ و سنگ می بینیم که از مجاورات در محاورات متعارف است و بسیار شنیده ایم که مُشتی «سنگ و کلوخ»! و این را استعاره از چیز دور ریختنی و بی ارزش، در قماش نخاله و انباشت خاک و سنگ و بازمانده مصالح و امثال آن به کار می برند. با این همه، کیفیت زیباشناختی این پاره یا مصرع از شعر نظامی غیر قابل انکار و تاحدی روشن است. تحلیل آن چگونه امکان پذیر است؟ اما چرا همین کلمات در گفتار روزانه، با وجود تناسب و اتباع در محاوره، در گفتنِ عبارتِ «یک مشت سنگ و کلوخ...» هیچ نوع حس زیبایی احساس نمی شود بجز رد مبهمی از آهنگِ نهفته در ذاتِ زبان فارسی!
تحلیل صورت (فرم)
آب کم جو، تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
مباحث ادبی قدما به درستی از تحلیلِ صورت (صورتبندی) یا فرمالیسم آغاز میشد و وزن و قافیه و امکانات بدیعی و بیانی بیت را یک به یک بررسی و مطرح میکرد. در این بیت از مثنوی مولانا، قالب شعر: مثنوی، و وزن آن فاعلاتن فاعلاتن فاعلان (رمل مسدس محذوف) است. دو مصرع هم قافیه، بدون ردیف، حرف رَوی: سین ساکن مختوم به تای منقوط در «دست» و «پست»، تناسب تضاد میان «بالا» و «پست» و تناسب معنایی «آب» و «تشنگی»، تناسب «آب» و «جوشیدن»... که ممکن است توضیح بلاغی داشته باشد و صنعت بدیع هم آن را به رسمیت بشناسد و توضیح دهد.
این طرز تحلیل بلاغیون و شعرشناسان کلاسیک است که بسیار پخته است. اما الزاماً این صنایع و دلایل نباید در بر دارنده ارزشهای ادبی و منتقل کننده حس زیبایی و تعالی شاعرانه قلمداد شود. پرسش این است که چه نکتهای در این بیت، آن را به یک تمثیل مهم، یک عنصر خیالانگیز و یک شعر ادیبانه و زیبا درنظر پارسی زبانان، شعرشناسان و خوانندگان مثنوی بدل میکند؟ عناصر یا دگروارههای این بیت چگونه قابل تفکیک و شناسایی است؟
«دگرواره» در سبک شناسی؛ اصطلاحات و واژگان، یا ترکیب ها و عناصری است که زنجیره مستحکم شعر یا جستار را ساخته و حد و رسمی برای فهم شعر فراهم و دلایل بلاغت و زیبایی را قابل شرح می کند. در واقع شعر را از حالت عاطفی و تأثیر خیال انگیز به پدیدار و سوژه برای فهم و نقد و توضیح بدل می کند. نوعی تجزیه است برای تحلیل. از این دیدگاه، سبک شناسی مثل «منطق» برای فلسفه و «علم اصول» برای استنباط و اجتهاد در علم فقه است.
تجزیه و استقرای سبک شناختی
در اینجا می کوشم با تجزیه و استقرا، هر عنصر یا دگرواره قابل شناسایی و تحلیل سبکشناسانه را برگزینم و مهمترینشان را طبقهبندی و نمایان کنم:
۱ ـ آب ـ دو بار تکرار شده ـ در پیوند با تشنگی و جوشش، نیز استعاره از آبرو و حیثیت.
۲ ـ جو ـ در پیوند با سه واژه و تداعی معنا: جوی آب، جویندگی و جوشش.
۳- جوشش - نیز دارای ایهام است و دو معنا دارد: ظاهر شدن آب از چشمه و جوشیدنِ آب در صد درجه.
۴- به دست آوردن - استعاره است از یافتن و رسیدن و صاحب شدن ومسلط شدن بر چیزی.
۵ـ پست و بلند هم دومعنا دارد: بالا و پایین یا سرازیری و سربالایی، نیز مستعار از زندگی و تلاش.سخت و آسانی
۶- همگونی سین در میانه و شین در پایان هر دو مصرع! چگونه می توان افزون بر موسیقی وزن، آهنگِ محو و مبهمی در این جایگیری حروف یافت؟!
آیا این عناصر، به اضافه تعاریف کلاسیک در بدیع و بیان از برای آن، می تواند برهان زیبایی را در این بیت اقامه و ارائه کند؟ می کوشم توضیحی بیابم و پیشاپیش از نتیجه بخش بودن آن اطمینان ندارم. زیرا زبان همچون آونگ، در پیوند با ذهن فرد و تاریخ و فرهنگ، در نوسان است.
دگرواره ها و استعاره ها
آب، از مهمترین موتیف و استعارههای ادبیات شعر صوفیانه خراسان است و استعاره تشنگی به معنای قابلیت و آمادگی برای اکتساب و پذیرش است. در شعر فارسی، عشق را هم با قید تشنگی (تشنه عشق) میبینیم. بنابر این، با یک مفهوم آیینی، ادبی و در عین حال تاریخی سروکار داریم. آب مترادف زندگی است. در سرزمینهای خشک شرقی دارای اهمیتی وصف ناپذیر بوده و هست. جوشش آن از زیرخاک، به صورت چشمه یا قنات، مهمترین رویداد و عنصر زندگی بخش/ساز محسوب میشده است. آب با آیینه و صافی و بی رنگی و روان بودن و برخی اصطلاحات و مفاهیم دیگر ارتباط دارد. آب از عناصر اصلی دینها و مسلک های ایرانی است.
در مورد سوم، یعنی پست و بلند زندگی و به دست آوردن برخی ارزشها یا منابع و امتیازات آن هم، میتوان اندکی استدلال کرد، اما نه چنان که در باب آب و اهمیت آن. اما دایره مهم و مرکزی در زیباشناسی و تأثیر ادبی در این بیت مثنوی، واژه دو حرفی «جو» است که پیوندها و دایره تداعی معانی چندگانه دارد و در عین حال، جوش و خروش و موسیقی خاصی هم به شعر میبخشد. باید توجه داشت که این تداعی معانی و ارجاعات که هم شکلی است و هم مضمونی و هم معنایی، در شعرهای مولانا به صورت طبیعی موجودیت پیدا میکند. این خصوصیت کلام و شعر مولوی است و تفاوت او با بسیاری از شعرای صوفی و غیرتصوفی هم شاید در همین است. یعنی حرکت دائمی از فرم به معنا و از معنا به فرم، از سطح به عمق و از عمق به سطح،که البته تصنعی نیست و تعلق و وابستگی هم بدان ندارد. یک ویژگی سبکی است که گاه در برخی ابیات بسیار اوج میگیرد و درخشان است و گاهی ساده و حتی بسیار رقیق و کم تابش. مانند این بیت های ساده ولی باشکوه در مثنوی:
من عصا و نور بگرفته به دست
شاخ گستاخی تو خواهم شکست
می شمارم برگ های باغ را
می شمارم بانگ کبک و زاغ را
در بیت اول یک تلمیح قدرتمند، همراه با یک تداعی تاریخی و اسطورهای گسترده که یکباره با بازی موسیقایی «ش» «خ» «ک» «س» گویی صوت و نوای شکستن شاخ را به گوش میرساند. این بیت حافظ همانند است که موسیقی توفانی شکست در ابتدای مصرع دوم و فرود آرامش بخش گل و گلاب در پایان مصرع را به یاد می آورد:
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
شکسته کسمه و بر برگ گل گلابزده
و هم این بیت از همان غزل خواجه، که در مصرع اول و دوم، موسیقی روشن و تداعی و معانی آَشکار دارد:
ز شور و عربده شاهدان شیرین کار
شکر شکسته، سمن ریخته، رباب زده
بازگردیم به بیت مولانا در مثنوی:
آب کم جو، تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
ناخودآگاه زبانی و تاریخی
اولین مسئله در این بیت، پیش فرض و ذهنیت است زیرا گوینده و مخاطب، احتمالاً می دانند از مولانا یا یک شاعر بلندپایه است. به همین دلیل فر و سایه زیبایی، در ضمن نام شاعر و اثر او، منتقل می شود. این یادآوری و علاقه، خودبخود یک درجه از اعتبار سخن محسوب می شود.
روشن است که وسعت دانش و تجارب کلامی و روحانی مولانا سبب میشود که زیبایی و شکفتگی در سطح کلام (فرم) و عمق و پیمایش معنوی در ژرفای کلام (مضمون و محتوا) موجود شود. در این بیت، دگرواره کلیدی و مهم «جو» است.
این بن-واژه و اسم دوحرفی، در سه پیوند معنایی به تمام عناصر شعر تسرّی مییابد و آب و بالا و پست و تشنگی و جوشیدن آب و جوشش چشمه و کوشش و شعر و پالایش صوفیانه و ادبی را به هم پیوند میزند.
جو به معنای جوی آب و اسم صوتی که میتواند تداعی آب و تشنگی و چشمه و رود و قنات باشد. در عین حال جوشیدن و کوشش برای یافتن و زلالی و تمام استعارههای آیینی و ادبی مرتبط با آب که همزمان از آن بر میآید. اینها در ذهن مخاطب ممکن است در تاریخ خودآگاه یا نهفته و ناخودآگاه تداعی شود.
پیوند دوم، جویندگی است که با حرکت جوی و رفتن و گشتن همراه میشود و پست و بلند زندگی و به دست آوردن مطلوب، جز با جست و «جو» میسر نخواهد شد.
«جو» فعل امر و بن مضارع از جستن است و این پیوند نیز همواره در این دایره معنایی، حضوری روشن دارد.سرانجام اشاره مشخص مولانا به جوشش و پیوند شکلی در جُو و جوش، از برای جستن و جوشیدن... پیوندها و خیالوارههای مفهومی مخاطبان شعر فارسی را به ناکجا آبادی میبرد که شاید تأویل شخصی و تفسیر معلمان مثنوی جوابگوی آن باشد.
بنابراین، جو و جوی در سه پیوند معنایی جویندگی، جوی آب و جوشش، به معنی برآمدن و ظاهر شدن و جوشیدن آب و تبخیر، که نشانه است از متحول شدن و تغییر یافتن از صورتی به صورتی و از حالی به حالی... این شعر و امثال آن، از جهت همین شبکه تداعی معانی ها در ذهن و زبان مردم تکرار میشود.
آب کم جو، تشنگی آور به دست... تشنگی را فهمیدن و کسب کردن و برای آن کوشیدن نوعی تناقض معنایی را حامل و شامل است. در شعر مولانا تنها رفع تشنگی با شرب آب و فعل روزمرّه نیست، نشانه آماده شدن و کسب قابلیت است برای نوشیدن و فهم کردن لذت طعم آب. به معنی لیاقت زندگی یافتن و آن را ارج و پاس داشتن. شعر ابعاد نهانی دارد و ابتدا و انتهایی که بدان ارتقا می بخشد.
«آب» استعاره ای از زندگی است و زندگی یک ارزش و نعمت والاست که باید قدر آن را نیک بدانیم و برای هر لحظهاش تدارکی دیده باشیم. استعلای شعر، پالایش سخن است که در آن: نوش آب بزمی است نوشین و آبروی ما در گروی برگزاری باشکوه آن است.
تشنگی یک قابلیت است. معرفت انسان در این مقام، او را پاداش خواهد داد و به رفعت خواهد برد... تا بجوشد آبت از بالا و پست.
شما چه نظری دارید؟